هاها| ویکی پدیا فارسی
Xبستن تبلیغات
Xبستن تبلیغات

سلام :) زندگی بسی زیباست  

خوبین ؟ از داستان این روزاتون بگین چیکارا میکنین ...
سرویس امسالم "رنو" عه ... ب قول یکی از دوستام خیلی هم هنری ... درسته فولکس واگن نیس ولی ی همچین حسی بم میده ... هاها :))
وقتی کم حرف بزنی دیگری حراف داستان میشود ان وقت است ک رخنه میکند در دل این ایمان شک :)
روز ها لطفا بگذرید ...  اینجانب کمی خسته است
+ ب دیواری ابی مشت زدم :)
+ دیوار های خانه کج است از من گفتن بود ...

ادامه مطلب  

ویکتوریا عازم سفر میشود ...  

خب...
تمام جاده ها را پای پیاده باید پیمود ...
و باید رفت تا ان جا ک جاده ها ب تو میرسد ...
شاید جایی در بهشت زیر سایه درخت نارون پیری ب انتظارم باشی
اندکی از خاطراتت را تو چمدان میگذارم ... توشه راهم باشد ...
و اینجاست ک آرمِس میگوید      و من نمیدونم تا تو      چقد راهِ
تا تو چقد راهِ    وقتی تو نیستیو عمرِ من کوتاهِ ....

ادامه مطلب  

یک شکست جدید...  

امروز که ایمیلم را چک کردم فهمیدم که همکارم از آمریکا گفته که یکی از پروپوزال هامون اکسپت نشده است. البته نه اینکه اکسپت نشه بلکه چون موضوع آن در ارتباط با ساخت سنسور بود امسال NSF برای ساخت سنسور فاندی تخصیص نداده است. حالا باید فکر کنم پلان بی را بالا بیاریم. هاها
من مطمئنم که خدا کمک می کنه من برای همین پروپوزال بروم امریکا ته دلم روشنه. امیدوارم سال بعد این موقع آنجا باشم. به امید خدا.....
دوستتان دارم رفقا.
بوس

ادامه مطلب  

گوشی جادویی من  

سلام
اومدم بگم عجیبه! هر چیزی که نیاز دارمو وقتی توی یادداشت های گوشیم تایپ و سیو میکنم خب؟ بهش میرسم و براورده میشه!
مهم نیست اون چیزی که نیاز دارم چقدر گرونه یا شدنیه یا نه ولی تا یادداشتش میکنم تو گوشیم،به دستش میارم. به خدا راست میگممم. پولش جور میشه خود به خود. خدایا شکرت.البته خب توقعاتم یا نیازهام چندان زیاد نیست ولی همونم بالاخره واسه منی که فعلا پولی ندارم خیلی جالبه. خدا جون مرسی. ولی یه چیزی. تا نیازم براورده میشه و چیزی که میخوامو می

ادامه مطلب  

فرهنگ بی فرهنگی!!!!  

سلام خوبین؟.....دیروز زدم به جاده برای رفتن به ی منطقه ی سرسبز البته نه برای تفریح بلکه برای یک مراسمی ...از شانس خوبم تو جاده به یک آدم بسیار بی فرهنگ برخوردم که همسن لاک پشت تو در جستجوی نمو بود داشتم مسیر خودمو تو جاده میرفتم کنارم ی ماشین سنگین بود این آدم...توقع داشت من برم پشت این ماشین و بگم بفرما شما برو در حالی که من داشتم ازماشین سنگین جلو میزدم بهش بر خورد و اومد چسبید پشت ماشین من که حالا باید بری اون ور من رد شم در حالی که سمت راست من خا

ادامه مطلب  

هاها  

1 -ببین اگه حرکت نقطه متحرکو تعقیبش کنی فقط یه رنگ میبینی - بنفش!
2- حالا چن ثانیه به علامت + که وسط دایره هستش خیره شو . نقطه متحرکو بعد از چن
دیقه  سبز میبینی....
3- حالا یکم بیشتر روی علامت + تمرکز کن بعد چن ثانیه نقطه های بنفش کم
کم ناپدید میشن

ادامه مطلب  

معرفی کتاب ماه / رفتم بالا انار بود  

رفتم بالا انار بود؛ سروده ناصر کشاورز؛
انتشارات شهر قلم؛ تعداد صفحات: 23
 
کتاب «کتاب رفتم بالا انار بود» توسط شاعر توانا کودک، ناصر کشاورز سروده شده و دارای 10 قطعه شعر جذاب و خوش‌آهنگ با عناوین انار بود، بابا بود، باد بود، ابر بود، تاب بود، چراغ بود، حباب بود، خرما بود، خورشید بود و برف بود است که در کنار نقاشی‌های کودکان و خوش ‌آب و رنگ «آزاده معنوی» این اثر را تبدیل به کتابی دوست‌داشتنی برای کودکان کرده است.
لازم به ذکر است که کتاب رفتم ب

ادامه مطلب  

 

سلااااام و هزاران سلام
حسن زاده جان خوش امدی ،البته اگه این پست رو بخونی
ای بابا رضا این چ حرفیه، یه هشتاد و پنجی مرگ نداره...هاهاها...حالا واقعا دیگه اون موقع نمیتونی پست بذاری؟
ماری وااای از ظهرای دم خوابگاه گفتی ، اصن اون شلوغیو یادم رفته بود ...واقعا چقدددددد شلوغ میشدا،یادش بخیر..هاها....
باهاتون موافقم که وابستگی خیلی بده ،و اینکه هنوز من وابسته هستم یا نه ،اینکه بخوام تو یه شهر دیگه از ایران زندگی کنم رو دیگع فک کنم بتونم تحمل کنم،اما یه ک

ادامه مطلب  

 

اع ی دوست جدید باحال پیدا کردم...هاها خوشالم
وای استاد ندریه عزیز دل خیلی دوسشون دارم خیلیاااا کلن استاد ندری از اون تیپ ادمای باسواد تو همه زمینه هاس از این شخصیتا ک حرفشون تا عمق ذهنت نفوذ میکنه.
امروز درمورد اخلاق مداری حرف میزدن..چقد منو ب هدفم مطمعن کرد...ب قول استاد این کتاب شیمی تموم میشه و شاید هیچ وقت ب کارمون نیاد اما اخلاق حرفه ای لازمه ی هرشغلیه.... 
وای من:/ بابا calm dowwwwn.ما ک شاخ دراوردیم از معتمد ب نفس بودن خیلیا....با پول بابات میری دا

ادامه مطلب  

بای فور اور =))))))  

خسته کننده میشه دیگه 
پیچ و تاب پیچ و تاب ،خب یهو شل میشه تاب و ممکنه با لگن بیفتی .
منم باس بس کنم
خیلی اوقات 
اما نمیکنم.
 
داد میزنم
کارم هر شب داد زدنه
نه مثل دختر همسایه که بش میگن عقب مونده
 
من داد و بیداد میکنم و شروع میکنم فلسفی گفتن ای که بسوزه پدرت و 
لعنت بهت که میبینم !
داستان تموم شد .
اینجا مال منه
 
اینجا مال منه
این صفحه ی لعنتی مجازی کوفتی مال منه و هیچ کس نمیبینتش 
 
جر احسان و ندا
 
دیروز نامه توام میخونی گاهی نظری میدی ..اسمایی می

ادامه مطلب  

گلابی  

سر کلاس ترسیم فنی نشسته بودم و آقاهه قشنگ داشت داد میزد دختر بغلیم برگشت دندونای زرد و لثه ی بیرون زده داشت لبخند عصبی زد و گفت آروم تر نفس بکش! یه بار دیگه سر یه کلاس دیگه که داشت میترکید از آدم و من به زور خودمو جا داده بودم اون جلو ها زد به شونم و با داد گفت درست بشین میری اونور من نمیبینم میای اینور من نمیبینم! منم گفتم خب چیکار کنم الان دقیقا که ببینی؟ و دهان را بست.
خب من ناراحت شدم که صدای نفس کشیدنم انقدر آزار دهندس برا یکی و اون لحظه نمیدو

ادامه مطلب  

 

دیشب یکی از بچه ها کلاس موسیقی ها دوران کودکی رو فرستاد...از فرط هیجان نمیدونستم چیکار کنم...کلییی بود
در اتاقمو بستم هی پلی کردم هی گریه کردم...نمیدونم چرا گریهم می افتاد...شاید صد بار پلی کردم...ی حس فوق العاده بهم دست داد...یادمه موزیک ویدیو بود اونا ک تی وی میذاش...با هر اهنگی تمام تصاویر تو ذهنم نقش میبست...حس و حال اون موقعم..رویاهام..ارزوهام..همشون مرور شد..خاطرات شیش تا سیزده سالگی...یادمه تو یکی از موزیک ویدیو ها ی دختره بود ی روپوش سفیدپوشیده

ادامه مطلب  

وقتی در میابی کائنات مواظب توست  

به طرز عمیقی اعتقاد داشتم مغزم پکیده و به طرز عمیقی تا 30 ثانیه پیش داشتم اپیزود پشت اپیزود در سریال گیلمور گرز بیشتر و بیشتر فرو می رفتم.در دفاع از خودم باید بگویم:هی لوک!این پاراگرافی که نوشتم قواعد نحوی و واجی و معنایی رو به فنای عظمی برده. در دفاع از خودم اضافه می کنم هی لوک!حتی مطمئن نیستم "به فنا بردن" درسته یا "به فنا کشیدن". در دفاع از شما می گویم اگه کنکوری چیزی دارید تحت تاثیر پست های مطلقا بی معنی من پا نشید برید در منجلاب سریال دیدن و پس

ادامه مطلب  

حالم خووووبه  

خدا جون مرسی تو چقد خووووبی درسته پدرمو جلو چشمم اوردی ولی الان خیلی اوضاع خوبه. این روزا حس و حال خوبی دارم و در شرایط توپی به سر میبرمممم. 
باورم نمیشه یه مدته استرس ندارم .
این هفته منو دختر عموم نمیتونیم با ارش اینا بریم بیرون چون سالگرد فوت عمومه.اخه ارش اینا مارو پنجشنبه ها میبرن بیرون.
شربت فروگلوبین خریدم تقویتیه تا میخورم انگار تو اسمونم. فکر کنم بعضی از این اختلالات روحی و افسردگی ها به خاطر کمبود بعضی مواد تو بدن باشه به خصوص اهن بر

ادامه مطلب  

یک شادی  

بالاخره بعد از مدت ها یه آدم حسابی تو زندگی من پیدا شد!
چند وقت پیش داشتم تو خیابون میرفتم که نرسیده به چهارراه اذر،متوجه شدم که یکی داره دنبالم میاد و صدام میزنه که بایستم و کارم داره.منم وایسادم و دیدم یه پسر قد بلند دنبالم بوده و من اصلا متوجه نشدم.بهش گفتم امرتون؟ رفتیم تو کوچه  کنار املاکیه، گفت که میشه شمارمو بگیرید. من از شما خوشم اومده.منم یه کم ناز کردم نه اینا بعد شماره گرفتم. فرداش تو تلگرام بش پیام دادم و چت کردیمو اشنا شدیم.پنجشنبه

ادامه مطلب  

#ژپ_ژپ  

دنیا پراست از دخترهایی که با مدرک دیپلم ازدواج میکنند
یعنی میخواهم بگویم هنوزهم توی دنیا کلی دختراست که به درس هیچ اهمیتی نمیدهد و میخواهند زودی شوهرکنند و سروسامان بگیرند
پیوست به خبرچرند فشرده شدن مدت تحصیل دختران تا 15سالگی و ازدواج زودهنگامشان
امروز داشتم توی کنتاکت ها دنبال شماره فریبا دوست دختر کذایی عمویی میگشتم تا پاکش کنم 
ذاتا یک موقع هایی فضولی اختیار عقل را از سرم میگیرد 
میدانید چه دیدم؟ 
پروفایل سانی یک دختر بود با لباس عرو

ادامه مطلب  

چیزی مثل نزدیک بهار؛ سوگواری برای پاییز...  

نشسته‌ام آهنگ‌های قدیمی ِ خیلی‌وقت‌پیش‌حذف‌شده که معلوم نیست از کدام گوری دوباره سردرآورده‌اند را گوش می‌دهم. گوش نمی‌دهم دل می‌دهم و ذهنم را می‌دهم. می‌دهم با خودشان ببرند به روزهایی که بیشتر از روزهایی که گذشته‌اند دور به نظر می‌آیند... آه، خدایا! معجزه‌ی موسیقی است یا واقعاً قرار است تمام زندگی‌ام همیشه برایم دور به نظر بیاید؟ آهنگ‌ها حالم را خراب می کنند. اه. احمق‌ها. چه‌قدر دلم می‌خواهد به همه‌ی چرت‌و‌پرت‌های تو آن آهنگ

ادامه مطلب  

 

  همه چیز تموم شد...حتی چند روزم منتظر بودم... فکر میکردم نظرش عوض میشه...نشد که نشد...به جهنم... زندگیمو میکنم...تا الان واسه اون زندگی میکردم حالا واسه خودم... گند بزنن به هرچی عشقه...عشق چیه دیگه؟ مشکل من این بود که بیش از حد دوسش داشتم...احتمالا دلشو زد دیگه... حالا میدونم چیکار کنم...دیگه پسرا رو شناختم...خیلی خوبم شناختم... هه .. تصمیمای جدیدی گرفتم... اول اینکه میخوام قید ریاضیو بزنم...حالا باز شاید نظرم عوض شه... ولی تو این چند ماه باقی مونده میخو

ادامه مطلب  

:)  

امروز از اون روزهای خلوت اداره ست که معاون نیست، مدیر نیست، رییس نیست و کلا اداره خلوته. منم نسبت به روزهای قبل کارم خیلی کمتره. دارم کتاب تاتار خندان از دکتر ساعدی رو می خونم. در توضیحاتش نوشته که دکتر ساعدی این کتاب رو سال 53 تو زندان اوین نوشته. (بنده خدا) اسم کتابش رو دوست داشتم و تا اینجای کتاب از تاتار خندان خوشم اومده. دوستش میدارم. (خوشم میاد تکرار کنم: تاتاره خندان... تاتاره خندان...)کف دست راستم میخاره، این یعنی اینکه پول میاد! اصلنم ربطی

ادامه مطلب  

خوشی های لحظه ای  

انگار نه انگار تا همین چند وقت پیش اونقدر از زندگی و روزگار ناامید بودم که حتی فکر خودکشی هم به سرم زده بود...
دیشب مطابق معمول سه تا پنجشنبه گذشته،با ارش اینا و دختر عموم رفتیم بیرون.این بار رفتیم کافه بارسین و طبقه بالاش نشستیم و من میلک شیک شاه توت سفارش دادم که همه نوع مزه ای میداد جز شاه توت! غذا که اوردن ، ارش واسم تکه تکه میکرد و با چنگال بهم میداد بخورم و منم عین بچه ها بودم !
بعدشم ارش گفت براتون یه سورپرایز دارممم گفت که من یه اپارتمان خ

ادامه مطلب  

 

 
 
سابقه نداشته من اینقدر از گوشیم دور بمونم . البته خوبه دوست دارم این دوری رو . 
اعصابمو خورد کرده دیگه با این زنگاش به خونه . مامان اینا هم ذله شدن .
وضعیت بدجور خورده بهم .
فردا هم که میرم دکتر امیدوارم گیر نده بخاطر این نرفتن یکماهه م .
عصر به مامان میگم این مهموناتون چرا وقتی دایی اینا میان اینجا پیدا میشن . و جالب اینجاست از اقسی نقاط کشور هر ساله مهمون داریم خونه مامان بزرگ اینا . انصاف هم خوب چیزیه اقا . قبلا هم گفتم بازم میگم اگه با ازدوا

ادامه مطلب  

 

دفتر خاطرات چند تابستان قبل م را پیدا کردم. و خواندم. و اگر در حالت عادی خویش بودم میگفتم دردناک بود. و از آن جا که در هیچ حالتی از خویش نیستم می گویم خواندن ش هیچ احساسی نداشت. 
 
"امروز هم، مثل دیروز، و مثل روز قبل، و احتمالاً مثل فردا، و باز هم مثل روز بعد، خالی خواهد بود. و من که می گویم خالی، یعنی خالی. یعنی ردیف ردیف خط های بی پایان بی هیچ کلمه و نقطه ای. بی هیچ علامت تعجبی! یا هیچ سوالی؟ که چسبیده باشد به گوشه ی ذهن. این ها را که گفتم یعنی هیچ ک

ادامه مطلب  

سی و سه - last seen recently  

دلم خونه ی خودمو میخواد
 
میدونی؟
 
همونی ک صب زود ازش زدم بیرونو تو هوای آزاد دوییدم و نفس کشیدم. نفسای عمیق. نفسای راضی. همونی ک بعد دوییدنم رفتم نون بربری داغ خریدم و برگشتم بهش. وقتی درشو باز کردم اولی چیزی ک دیدم درای باز بالکن و پرده ی کنار زده اش و بادی بود ک بهشون میخورد و تکنشون میداد. همون ک وقتی در خونه رو باز کردم نور خورشید مستقیم خورد تو چشمام. زیاد بزرگ نیس اما.. :) یه دونه لوستر داره داره ک سا تا مکعب شیری رنگ کوتاه و بلندن با نور زرد.

ادامه مطلب  

کتاب خاطره  

 
 
بعد کلی زیر و رو کردن خیابون رفتیم تو یه جایی شبیه این کافه های درست حسابی همون کافه ها که داخلش قهوه دم کرده خوب سرو می کنن ، در اصل پیشنهاد من بود هر از گاهی می رفتم اونجا دیگه می شد بش گفت پاتوق، چند لحظه ای می گذشت که خبری نبود همیشه این سکوت رنجم داده .
که بش گفتم : خب حالا گریه نکنی 
چی؟؟
میگم گریه نکنی !!
منظورت چیه؟؟
دیدم یه جوره خاصی رفتی لابه لای خودت گفتم الان که اشکت در آد.
یعنی من پیازم؟؟؟
هاها شبیه ش که هستی ، اما نه لازم نیست پیاز ق

ادامه مطلب  

(بدون عنوان)  

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی ! از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پید

ادامه مطلب  

رمضان در پايتخت گويش هاي كهن ايران-ابوزيدآباد  

 
 

ماه مبارک رمضان در ابوزیدآباد آیین ها و مراسم مختلفی برقرار بوده و بحمدالله امروزه نیز برخی از آنها ادامه دارد. این آیین ها به قرار ذیل می باشد:
 
آیین شِوخونی (سحرخوانی):
ساعتی مانده به سحر چاووش برمی خواست و با خواندن اشعار یا دعاهایی که متاسفانه متن آنها به دست ما نرسید، در سکوت سنگین روستا، اهل آبادی را از زن و مرد برای خوردن سحری و نماز و دعا بیدار می کرد. در این آیین طبلی از جنس پوست گوسفند یا آهو نواخته می شد. از جمله افرادی که سحرخوان

ادامه مطلب  

نمایش نامه سیاه وسفید شاهکار اقای علی فروغی  

● « سیاه و سفید »" نمایشی در دو پرده "
اشخاص بازی :
جواد : 30 ساله . کمی لات . کم سواد سیاوش : 40 ساله . روشنفکر . متین نگهبان : سرباز جوانصحنه : در دیوار روبرو ، دو در، کنار هم، با کمی فاصله ، روی هر در شماره های 13 و 14. بالای هر در ، دریچه ای میله دار ، پایین هر در باریکه ای راه برای داخل و خارج کردن ظرف غذای زندانی ، یک چهار پایه ساده ، درست وسط دو در چسبیده به دیوار، رو به تماشاگران.پرده اول : سیاه
/ نور می آید ، صحنه خالی است . صدای آواز خواندن جواد از داخل

ادامه مطلب  

کتاب ماه خرداد  

 
اعترافات غلامان: داستان دوران ولایت‌عهدی امام رضا(ع)؛ حمیدرضا شاه‌آبادی؛ تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان‏؛ 120 ص.
این اثر كه برندة جایزة ادبی نهمین دوره انتخاب کتاب سال  شهید غنی پور شده و به قلم حمیدرضا شاه‌آبادی به رشتة تحریر در آمده است یکی از جذاب‌ترین آثار منتشر شده در خصوص امام رئوف، غریب خراسان، رضا علیه‌السلام است كه حكایت سفر امام علیه‌السلام و اتفاقاتی كه می‌افتد را از نگاه غلامی جنگی كه در ارتباط نزدیك با دستگاه خ

ادامه مطلب  

تورو خدا همین یه بار به خاطر خدا منو  

دانلود آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خدا با توام-Shahab Mozaffari - رادیو پدیده

myritm.com/MP3/Shahab-Mozaffari-Khoda-Ba-Toam


دانلود آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خدا با توام با لینک مستقیم به همراه متن ترانه و خرید آنلاین. ... اهنگ قدیمی شهاب مظفری به نام توروخدا همین بار رو میشه بزارین ? محسن.


اهنگ تورو خدا همین یه بار بخاطر خدا از شهاب مظفری - مجله خبری سیتی فان

ctfun.ir/search/?q=اهنگ+تورو+خدا+همین+یه+بار+بخاطر+خدا+از...




Translate this page
اهنگ تورو خدا همین یه بار بخاطر خدا از شهاب مظفری

ادامه مطلب  

تورو خدا همین یه بار به خاطر خدا منو  

دانلود آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خدا با توام-Shahab ...myritm.com/MP3/Shahab-Mozaffari-Khoda-Ba-Toamذخیره شدهدانلود آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خدا با توام با لینک مستقیم به همراه متن ترانه و خرید آنلاین. ... اهنگ قدیمی شهاب مظفری به نام توروخدا همین بار رو میشه بزارین ? محسن.اهنگ تورو خدا همین یه بار بخاطر خدا از شهاب مظفری - مجله خبری ...ctfun.ir/search/?q=اهنگ+تورو+خدا+همین+یه+بار+بخاطر+خدا+از+شهاب...ذخیره شدهاهنگ تورو خدا همین یه بار بخاطر خدا از شهاب مظفری ... کاور:حامد رضایی د

ادامه مطلب  

رمان تمنا برای نفس کشیدن 2  

 وقتی رسیدیم مریم جون عین جت پرید تو آشپز خونه و مشغول شد.
سعید: تو رو خدا نگاه کن!سالهای اول زندگیمون هم انقدر به فکر شیکم من نبود!تو رو خدا میبینی؟از وقتی قدم نحستو گذاشتی تو این خونه اصلا دیگه به من توجه نمیکنه،شدی عزیز دردونش بزنم تو سرت بمیری؟
با خنده یه زبون یه متری واسش درآوردم که حرصی تر شد و افتاد دنبالم،بلاخره یه کنج خفتم کرد و شروع کرد به نیشگون گرفتن از تن و بدن بدبخت من!من از دست این جای سالم رو بدنم ندارم!
مریم جون که سر و صدای من و

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1